|
|
|
||||
|
یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت!
یک بار دیگه زمین از نقطه ی مورد علاقه ی مردم میگذره.نمیدونم چند ساله میشه اما میدونم که یه شبشو میتونه همه رو کنار هم جمع کنه.این خودش کلی ارزش داره. کاش میشد اونایی رو که دوسشون داریم و دیگه کنارمون نیستن رو کنارمون باز توی این شب های به یاد ماندنی حس کنیم.کاش سالهای پیش تکرار میشد و قدرشونو میدونستیم تا وقتی که دیگه کنارمون نیستن حسرت روزهای گذشته رو نخوریم. کاش میشد... یلدا مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 16:3 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ایمیلی از نازنین عزیز دریافت کردم که به نظرم خیلی جالب بود.ممنون نازی جان
پرسيدم ...
چطور ، بهتر زندگي کنم ؟
با كمي مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس براي آينده آماده شو . ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن ، وهيچگاه به باورهايت شک نکن . زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني . پرسيدم ، آخر .... ، و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر . كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي . موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن .. داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند . مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني .. به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : زلال باش ... ، زلال باش .... ، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ، زلال كه باشي ، آسمان در توست .
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:43 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همیشه درگیری.همیشه مشغله.این روزا هم مسابقات شریف!گاهی اوقات فکر میکنم اگر مشفله نداشته باشم.زندگی کردن برام ناممکنه!کتاب اول تار و سه تار رو تموم کردم و با تموم اعتماد به نفس رفتم که کتاب دوم رو بخرم که آقای آیینی با تمام قدرت ضایم کرد!(با کمال تشکر از ایشون!)
یه مریضی سختی رو پشت سر گذاشتم که اول پزشکم فکر کرد خوکیه!بعد با اعتماد به نفس کامل گفتم که نخیر چون بنده خودم پزشک آینده هستم و میدونم که چمه!در نتیجه پزشک گرانقدر هم عذر خوای کرده و گفت که برو به سلامت خوب خوبی! ولی جدا از شوخی بدجور مریض بودم که الان در صحت و سلامتی به سر میبرم! شاد باشید و زیبا...
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:54 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این روزا فقط میخونم!از شجریان از همای و از زندگی!
گاهی فکر میکنم انسان واقعا به زیبایی نیاز داره اما نه اینکه طبق همون مثل قدیمی طرف خودشو بکشه که خوشکل بشه!اما واقعا این نیاز از کجا سرچشمه میگیره؟آیا این نیست که از ذات مقدس خداونده؟شاید... اما این نیاز مارو به جاهایی میکشونه که گاهی بی راهه ست و جالب تر اینکه زندگی خودمون رو هم براش تلف میکنیم! دیروز که از کلاس برمیگشتم واقعا اعصابم خورد شد!متلک پروندن هارو معمولا جدی نمیگیرم و برام اهمیتی نداره!اما واقعا از اینکه یه عده انسان نه چندان آدم(!)پشت سر هم بوق میزنن که بیا سوار شو و شماهم منتظر تاکسی هستی واقعا اعصابت خورد میشه!و تازه اگرهم سرتو عین یه بچه ی خوب و مثبت پایین بندازی همون نمونده که بخورندت!دیروز جوری بود که ترجیح دادم نیم ساعت پیاده روی رو به تاکسی گرفتن ترجیح بدم!وضعیت خیلی نا به هنجاری بود!خیلی بد... فردا کنفرانس جغرافیا دارم و در حال جمع کردن عکس برای پاور پوینت هستم! شاد باشید و آسمانی!
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:53 توسط صبا
|
|
|||||
|
|||||