تبليغاتX
کافه خط خطی
خط ها محدودیتی ندارند براي ورود به سانسور و خود سانسوری...
در آینده می خوایی چه كاره شی؟

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟
...
نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
...
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟

جواب داد : به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.

بهش گفتم : نمی تونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی ، می تونی از فردا بیای خونه ی

من و چمن ها رو بزنی ، درخت هارو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم

جاهایی که بچه های فقیر هستن و تو میتونی این پول رو بدی بهشون تا برای غذا و خونه ی جدیدخرج کنن.

مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت: چرا همون بچه های فقیررو نمیبری خونه ت تا این کارها رو انجام بدن و همون پول رو به خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 9:23  توسط الهام  | 

رفتم تعلیم رانندگی ثبت نام کردم!آخه بگو دیییییییوانه(!) سال کنکور وقت گواهی نامه گرفتنه؟!!!!

نمیدونم چه جوری ازش باید خلاص بشم.آقا جان غلط کردم به کی بگم؟!!!!!!!!

هرکاری رو میشد بعدا انجام داد گذاشتم دقیقا امسال!!!از ثبت نام کردن تو گروهای مختلف گرفته تا...!الحق کله م رو هواست!

امسال درون آدما رو بهتر میبینم.آدمایی که دوسشون داشتم و امسال خیلی جالب روشونو نشون دادن!!!گله ای ندارم!باید باهاش ساخت!!!

چند روز دیگه امتحانات ترم شروع میشه و من با کمال اعتماد به نفس، خوشحال و خندون در حالی که پیش 1 رو جمع نکردم میشینم ساعت ها فکر میکنم!به چی؟؟؟؟واقعا خودمم نمیدونم!

وقتی به وخامت اوضاع پی میبرم که کتابامو ورق میزنم در حالی که هیچی ازشون یادم نمونده!!!عجب روزگاری دارم!!!حداقل امتحانات ترم خوشایند تر از خوندن برای آزمون هاست!وای که چقدر از آزمونا بدم میاد!فقط میخوام هر چی زودتر بگذره.نمیدونم بعدش میخوام چیکار کنم اما حداقل نفس نمیکشم،زندگی میکنم!!

آآآخ که اگه ساعت برنارد واقعیت داشت...!

چه ها به ما کرد این سال کنکور...!

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 12:42  توسط الهام  | 

هرچی به آینه نگا میکنم هیچی جز یه مشت افسردگی نمیبینم.هرچی بیشتر داره پیش میره بیشتر زندگی داره بهم اصل عدم قطعیت هایزنبرگ رو اثبات میکنه.هرچی سعی میکنم آروم باشم نمیتونم.تنهایی بدترین عذابیه که دارن بهم تزریق میکنن و حالا دارم بهش عادت میکنم.مثل زندانیایی که چند ماه اول زندانی بودنشون فقط سخته.از همه چی بریدم.حتی از خودم.دیگه هیچی برام مهم نیست،حتی...

دیگه هیچی برام مهم نیست.حتی دیگه مهم نیست که مامانم گوشیمو نگا کنه.یا دفتر خاطراتمو بخونه.دیگه حوصله ی نگاه کردن به عکس ها و گوش کردن به آهنگامو به طرز وحشتناکی از دست دادم.دیگه به نقشه آسمان شبم نگا نمیکنم که نکنه جرمی رو از قلم انداخته باشم.دیگه کتابخونه مو نگا نمیکنم که ببینم کدوم کتاب نیاز به بازخوانی داره و...دیگه حتی نه فیس بوک و نه حتی آوا استار وهمه و همه بی اهمیت شدن.حتی بهترین دوستانی که همیشه فکر میکردم بهشون نیاز دارم... دیگه مهم نیست حتی اگه عزیزترینم هم بره برای همیشه.دیگه بدتر از اینا هیچ چی نمیتونه باشه...

نمیدونم چم شده ولی هر شب با افکار مالیخولیایی به خواب میرم و ...

جسدم داره اینور اونور میره و خنده های زورکی و احساسات مزخرفی که میخواد بگه عالیه همه چی!!!چقدر بدم میاد از دروغ گفتن در مورد همه چیز.حتی دروغ گفتن به خودت که میخواد بگه همه چی درست سر جاشه وداری خوب پیش میری.

نمیدونم مردن و نمردنم چقدر باهم فاصله داره.چون روزهاست که دارم جسدمو حمل میکنم بدون اینکه حتی یه ذره پر از احساس زنده بودن باشم.

لعنت به این نوع زندگی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:34  توسط الهام  | 

پشت پنجره ی بسته به بارون نگاه میکنم و حسرت روزاهای زیر  بارون بودن تو دلم زنده میشه.روزایی که هر لحظه ش پر از امید و انرژی بود...
لحظه هایی از جنس بارون رو دوس دارم چون مطمئنم بارون ،نقطه چین تا خداست...
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:54  توسط الهام  | 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که جقدر هوای پاییزو دوس دارم!بوی عشق میده.بوی زندگی.بوی معنای دوباره ی سبز شدن...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 1:55  توسط الهام  |