کنتراستِ بودنِ توست که اینگونه به زندگیم جلوه ای زیبا میبخشید

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 13:35 توسط الیسا |

دلم حرفای قشنگ میخواد.

حرفایی از جنس یه احساس پاک ...

خیلی وقته آسمونو گم کردم.کجا گمش کردم یادم نیست...

اما یادمه با ردٌ پاهات اونم کمرنگ تر میشد.اینجا شده یه کافه ی کهنه که فقط صندلیاشو گرد گیری میکنم...

باید این روزا این کافه رو باز کنم...

روزای پر امید هنوزم هستن...میدونم باز میای.میای و ایندفه میمونی.

خیلی زیباییا هست که باید بهت نشونشون بدم...

بیا و بمون...

همین

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 9:46 توسط الیسا |

کافه نوشت های من تمامی ندارند...

این بهارِ تو را دارم.تویی که زندگی بخش لحظات بایان منی.

سبزه و بهار و روشنی.اینها همان افکار نابند که میشود با آنها خاطره ساخت.خاطره ای بی هیاهو و آرام.

یک لیوان شیر داغ.یک چراغ مطالعه.یک دفترچه و مداد.کافیست.همینها برای حک یک خاطره ی آشنا...

تمام

+ نوشته شده در شنبه نهم فروردین 1393ساعت 20:13 توسط الیسا |

این روز ها کافه ها چه بهاری شده اند!

بوی شاهدخت بهار و رنگ و سبزه و ماهی می آید...

امسال بعد از ۳ سال تازه هوای عید دارم...

هوای ابر و خاک نم خورده و تخم مرغ های رنگی...

امسال جور دیگریست...

انگار قرار است خوب شود...انگار خبرهای خوب در راه است...

انگار عشق هنوز نفس میکشد...

این روزها را شبانه روزی دوست دارم...

:)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 21:38 توسط الیسا |

باید دنیامونو مقایسه کنیم!

با دنیای مردمای دیگه.با دنیاهای دیگه.

شاید دنیاهای دیگه ارزش موندن توشون بیشتر باشه تا دنیایی که توش پیله بستیم و شاید هرگز پروانه شدن رو تجربه نکنیم...

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 13:41 توسط الیسا |

مطالب قدیمی‌تر